این وب سایت دارای مطالبی در مورد دخانیات و ادوات وابسته می باشد و طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران بازدیدکننده باید بالای 18 سال باشند

تنباکوها و یاس

خاک به سرت کنند که هیچی توی دلت بند نمی شود

به جهنم که فکر می کرد شام را با من می خورد و حال را با یکی دیگر می کند

برگشت طرفم  لبخند شیرینی دوباره نشست توی صورتش

پدرم می گفت قدیم ها رسم بود تنباکو را بغل گل یاس می خوابوندن تا عطر یاس بگیره

هیچ وقت یاس بوی تنباکو نمی گرفت...با من ازدواج می کنی ؟

آنقدر غافلگیر شده بودم که بی اختیار گفتم : آره ... یعنی نه ... چی پرسیدی ؟

این بار بدون این که لبخندی بزند گفت :

چیزی که شنیدی ار ته دلم گفتم .. روش فکر کن.

منتظر نشد تا از دعوتش برای شام تشکر کنم .. خداحافظی کرد و یقه بارانی را بالا داد و راه افتاد.

برگرفته از کتاب زیبای تنباکوها و یاس

مهرام بهین

پاسارگاد تاباک

خواندن 4918 دفعه